در سخنرانی آیتا... مصباح یزدی مطرح شد:
در مسیر معرفت
اشاره: آن چه پیش رو دارید گزیدهای از سخنان آیت ا... مصباح یزدی در دفتر مقام معظم رهبری است که در تاریخ 22/12/86 ایراد شده است.
ادامه مناجات عارفین
عرض کرده بودم که در مناجات عارفین بیشتر روی دو مفهوم تکیه شده است؛ معرفت الهی و محبت الهی. البته الفاظ دیگری هم هست که مترتب بر همینها میشود؛ مثل شوق، انس و مانند اینها. از این جهت بحثی مطرح کردیم و نتیجه گرفتیم که بعضی از مراتب معرفت، در گرو محبت است. وقتی انسان محبت داشته باشد استعداد این را پیدا میکند که مراتب عالی معرفت را پیدا کند، ولی بعضی از مراتب معرفت هم هست که شرط آن محبت است. تقریبا رابطه بین اینها یک نوع تاثیر و تاثر متقابل است، منتها دارای مراتب است. محبت در معرفت تاثیر میگذارد و باز آن مرتبه معرفت، موجب محبت بیشتر میشود تا برسد به عالیترین مرتبه محبت که مخصوص اولیاء خدا است. مطالبی که در ضمن این مناجاتها آمده، برای ما میتواند خیلی امیدبخش باشد. میتواند ایجاد انگیزه کند و توجه ما را به مقامات اولیاء خدا جلب کند. شوق رسیدن به آنها را در ما ایجاد کند و در نهایت، همتمان بلندتر شود.
زندگی مادی همت انسان را پایین میآورد و آدمی را به پستی میکشاند. ممکن است انسان با این که مومن است، ولایت دارد، اهل محبت است و تحصیلات دینی هم دارد، گاهی شرایط مالی زندگی آنچنان او را پست کند که مثل یک چارپا شود. این خیلی پستی است که انسان با این همه نعمتهایی که خدا به او داده؛ مثل عقل و معرفت، ولایت، استعداد، شرایط زندگی در حکومت اسلامی و وجود علمای بزرگوار، باز هم احساس کند که مثل یک چهارپا است. اگر نباشد توجه به این معارفی که در کلمات اهلبیت(ع) آمده، انسان همینطور پست و آلوده میشود. برای همه انسانها حیف است اما برای ما خیلی بیشتر! مگر در میان شش میلیارد انسان، چند درصد از مردم این امکانات برایشان فراهم شده؟ و با اینکه خدای متعال اینها را به ما لطف و عنایت کرده، ما برگردیم به آن حیوانیت؟! ان هم الا کالانعام، ذرهم یاکلوا و یتمتعوا و یلههم الامل فسوف یعلمون. این است که وجود این مناجاتها و کلمات واقعا نعمت بزرگی است و باید قدرش را دانست. حتی اگر انسان عباراتش را هم بخواند و حالش مساعد هم نباشد، در عمق ذهنش نقش میبندد که چیزهای دیگری هم هست و آدمیت فقط حیوانیت نیست.
الهی فاجعلنا من الذین ترسخت اشجار الشوق الیک فی حدائق صدورهم؛
خدایا ما را از کسانی قرار ده که درخت محبت و شوق به تو، در دلهایشان ریشه دوانده است. محور این فرازها محبت و شوق و انس به خدا است. محور قسمتهای دیگر هم شناخت است؛ شناختهای حصولی یا حضوری.
کشف غطاء
قد کشف الغطاء عن ابصارهم؛
من را از کسانی قرار ده که پرده از جلوی چشمانشان برداشته شده است. این تعبیری است که شاید ریشهاش در قرآن باشد و در کلمات اهلبیت(ع) هم به صورتهای مختلفی بیان شده است. “کشف غطاء” یکی از اوصاف روز قیامت است.
فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید، از آن استفاده میشود که ما در این عالم، برخلاف اینکه چیزهایی را واضح میبینیم و خیال میکنیم عمقش را درک میکنیم، ولی از نظر قرآن همه اینها یک پرده است. گاهی اشخاصی را میبینیم که فکر میکنیم آدمهای ناجوری هستند. سر و وضعشان، لباسشان، آرایش مو و صورتشان طوری است که فکر میکنیم خیلی عوضی هستند. بعد که نزدیک و مانوس میشویم میبینیم اینها خیلی از ما پاکترند. شرایط خانوادگی و محیط، آنها را این گونه بار آورده و گرنه در دلشان یک صفا و نورانیتی هست که واقعا تعجب آور است. گاهی هم عکس آن؛ کسانی را انسان میبیند خیال میکند قیافهای نورانی دارند، اما وقتی مقداری با آنها آشنا میشود از راه آثار میبیند خیلی آدمهای پستی هستند. خدای متعال به خاطر مصالحی، شرایط این عالم را طوری آفریده که پرده روی باطنها باشد که نه خوبها درست شناخته شوند و نه بدها، تا زندگی عالم بگذرد و شرایط امتحان بیشتر برای همه فراهم شود. یک روایت هم هست که میفرماید: لو تکاشفتم ما تدافنتم. حدیث معروف دیگری هم از امیرمؤمنین(ع) نقل شده که فرمودهاند: لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا؛ اگر پرده برداشته شود بر یقین من افزوده نمیشود. روایت دلالت میکند بر اینکه این پردهای که روی عالم هست، مانع میشود از اینکه انسان یقین کامل پیدا کند. اگر پرده برداشته شود، آن وقت دیگر همه میبینند و کسی شک نمیکند. آیهای در قرآن داریم که روز قیامت گناهکاران میگویند: ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون. آن عالم از خواصش این است که پرده برداشته میشود. ولایت الهی، حاکمیت الهی و قدرت الهی آشکار میشود. لمن الملک الیوم ... الواحد القهار. همه آنجا میبینند که فقط قدرت خدای متعال در هستی نافذ است و هیچ کس دیگر از خودش چیزی ندارد. عدهای در عالم دنیا نسبت به آخرت شک داشتند و انکار میکردند، و این شکها باعث میشد که به ثواب و عقاب اخروی اهمیت نمیدادند. اینها وقتی پرده برداشته میشود و عالم آخرت را میبینند میگویند: ربنا ابصرنا و سمعنا؛ حالا دیدیم و شنیدیم. فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون؛ حالا یقین داریم، پس ما را به دنیا برگردان که از این یقین استفاده کنیم و کار خوب کنیم. جواب داده میشود کلا، در دنیا حجت بر شما تمام شد، الم یاتکم رسل منکم یتلون علیکم آیات ربکم و ینذرونکم لقاء یومکم هذا. به هر حال منظور تعبیر کشف غطا است. طبع این عالم این است که عالمی است مستور. البته در این عالم هم ممکن است برای بعضی از اولیاء خدا پرده برداشته شود. در اینجا حضرت سجاد(ع) از خدا میخواهند که من را از کسانی قرار ده که پرده از جلوی چشمشان برداشته شده است.
وانجلت ظلمه الریب عن عقائدهم وضمائرهم.
همه ما کم و بیش مبتلا به شکها و شبهههایی در زندگیمان شدهایم یا میشویم. وقتهایی هم که خیال میکنیم شک و شبههای نداریم، اگر شبههای محکم مطرح شود خیلی هم قرص نیستیم. خوشبختانه همه شبههها به گوش همه نمیرسد وگرنه خیلیها دچار لغزش میشدند. حضرت هم میفرماید: من را از کسانی قرار ده که مبتلا به شک و شبهه نمیشوند. ظلمت ریب و شبهه از دلها و عقایدشان برداشته شده است.
وانتفت مخالجه الشک عن قلوبهم وسرائرهم؛
پرده از جلوی چشمهایشان برداشته شده و معرفتشان کاملتر شده است. ریب و شک از قلب و عقایدشان منتفی شده و اعتقاداتشان به یقین رسیده است. اینها همه مربوط به معرفت است.
شرح صدر
وانشرحت بتحقیق المعرفه صدورهم.
باز یکی از تعبیرات قرآنی این است که؛ فمن یردا... ان یهدیه یشرح صدره للاسلام و من یرد ان یضله یجعل صدره ضیقا حرجا کانما یصعد فی السماء. دو حالت را برای انسان مجسم میکند؛ گاهی شرح صدر دارد و گاهی ضیق صدر. یعنی گاهی سینهاش باز است و گاهی گرفته. این یک حالت احساسی و خاص است. گاهی انسان یک حالت انبساطی پیدا میکند. دلش میخواهد هر چه بیشتر فکر یا کار کند، اظهار محبت کند یا عبادت کند و گاهی آنچنان گرفته میشود که گویا میخواهد خفه شود. فشار در خودش احساس میکند. شرح صدر، خودش نه علم است و نه معرفت. نه معرفت است و نه محبت، اما حالتی است که از جفت شدن معرفت و محبت، برای انسان پیدا میشود که احساس میکند دلش باز است. از حالات خودش لذت میبرد. یا اوقاتش زود تلخ نمیشود. انسان احساس میکند که دلش برای پذیرش و تسلیم امر خدا و خضوع در مقابل عظمت الهی آماده است. یک وقت هم انسان، اسم عبادت و نماز و دعا و العیاذ با... گاهی اسم خدا را هم میشنود ناراحت میشود. و اذا ذکر ا... وحده اشمازت قلوب الذین لا یومنون بالآخره؛ آنهایی که ایمان به آخرتشان ضعیف است یکی از آثارش این است که اسم خدا را نمیخواهند بشنوند. این همان ضیق صدر است. حضرت در اینجا میگویند: خدایا مرا از کسانی قرار ده که دل و سینهشان باز شده و شرح صدر دارند، نه چون کسانی که گرفتار ضیق هستند و آمادگی برای شنیدن معارف و عمل کردن به دستورات خدا و تقرب به خدا ندارند. علتش را هم میفرمایند چیست، وانشرحت بتحقیق المعرفه صدورهم؛
کسانی هستند که تو معرفت را در دل آنها تحقق بخشیدهای که به واسطه این معرفت سینهشان باز شده است.
همت بلند دار...
وعلت لسبق السعاده` فی الزهاده` هممهم.
ما معمولا اگر همت بلندی داشته باشیم، همتمان متوجه مقامات دنیوی است. آنهایی که چیزهای بزرگتر میخواهند همتشان بالاتر است. در امور معنوی هم عینا همین طور است. بعضیها همین که برود بهشت و از آتش جهنم نجات پیدا کند برایش بس است. بعضیها خیلی بیشتر میخواهند، به یکی دو تا قصر و یکی دو تا همسر بهشتی قانع نیستند. همتشان بالاتر است. یکی از بزرگان این حدیث را نقل میکرد که در بهشت کسانی هستند که آنچنان از مشاهده جلوههای الهی مدهوش میشوند که سالها در این حال میمانند به طوری که حوریهایی که همسرشان هستند پیش خدا شکایت میکنند که خدایا، تو ما را برای اینها آفریدی که از ما لذت ببرند اما به ما اعتنایی نمیکنند. آنها چیز دیگری درک کردهاند که این لذتها نزد آن ارزشی ندارد. در این دنیا هم که هستند، هر چه بیشتر میخواهند کارهایی انجام دهند که آنها را به مقامات عالی معنوی برساند. شرطش این است که دلبستگی به لذتهای دنیا نداشته باشند. در بعضی از خطبههای نهج البلاغه نقل شده: حضرت علی(ع) وقتی میایستاد خطبه بخواند، پیشانیاش مثل زانوی شتر پینه بسته بود، یک پارچه پشمینه درشتی روی دوشش افتاده بود، شمشیر در دستش و کفشش از لیف خرما بود. امیر چندین کشور عالم!
ابن عباس نقل میکند: علی(ع) در خیمه جنگ نشسته بود. دیدم دارد کفشش را وصله میکند. گفتم: آقا، حالا چه وقت وصله زدن کفش است، مگر یک کفش چقدر میارزد؟ فرمود: به خدا قسم ارزش این کفش پیش من از حکومت و سلطنت بیشتر است، مگر اینکه حقی را احیا کند، یا از ظالمی بگیرد و به مظلومی بدهد. اینها کسانی هستند که همتشان خیلی بلند است اما در زهد ورزیدن، وعلت لسبق السعاده` فی الزهاده` هممهم؛ به خاطر آن سعادتی که خدا نصیبشان کرده، همتهای آنها بلند است، برای زهد ورزیدن، نه برای جمع مال و مقامات دنیایی.
وعذب فی معین المعامله شربهم، وطاب فی مجلس الانس سرهم.
این فراز حاصل معرفت و محبت است. میگوید اینها مجلس انسی با خدا دارند که در آنجا خدا به آنها شرابی مینوشاند که آن شراب، شراب انس است. این شرابی که مینوشند بسیار خوش طعم و گوارا است.
الهام یاد او
الهی ما الذ خواطر الالهام بذکرک علی القلوب.
تعبیر ما الذ، یعنی حضرت سجاد(ع) لذتی را درک کرده که خودش تعجب میکند. آن لذت چیست؟ میگوید: آن وقتی که تو، یاد خودت را به دل من الهام میکنی، خاطرهای برای من پدید میآید که این لذیذترین خواطر است. تصور کنید که عاشق دلباختهای نسبت به محبوبی علاقه شدیدی دارد. دائما هم در فکر و یادش است. اتفاقا گرفتاری برایش پیش میآید و برای لحظهای غافل میشود. در آن حال محبوبش با اشارهای یا با وسیلهای او را متوجه میکند که از من غافل نشو! من اینجا هستم. محبوب، محب را به یاد خودش بیندازد. آن وقتی که تو یاد خودت را به من الهام میکنی چقدر لذت دارد.
سیر با قدم توهم
وما احلی المسیر الیک بالاوهام فی مسالک الغیوب،
اینطور که نقل میکنند آنهایی که خدا بهشان عنایتی کرده، گاهی بر اثر استغراق در عبادت و تمرکز و توجه به ساحت قدس الهی، حالتهایی برایشان پیدا میشود که گویا لحظهای محبوب را میبینند. به حضرت موسی(ع) که درخواست دیدن و رویت خدا را کرد خطاب شد: لن ترانی و لکن انظر الی الجبل فان استقر مکانه فسوف ترانی فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا، تجلی الهی موجب این شد کوه از هم بپاشد، و موسی بیهوش روی زمین افتاد. حالا شاید این رویت ذات هم نبود، تجلی ربه؛ جلوهای از خود را ظاهر کرد و موسی طاقت نیاورد. به هر حال اولیاء خدا گاهی مراتبی از این جلوهها برایشان پیدا میشود و لحظهای غرق در لذت و سرور میشوند و همه چیز را فراموش میکنند. ولی خب، لحظه کوتاهی است. آنهایی که شکرگزارند و قدر این نعمتهای خدا را میدانند، سعی میکنند سایهای از آن حال را برای خودشان حفظ کنند. برای تقریب به ذهن، کم نیستند کسانی که آرزو دارند یک بار در عمرشان از نزدیک مقام معظم رهبری را زیارت کنند. خب وقتی دیدند و لذتی برایشان پیدا شد، بعد چه؟ مدام میخواهند این خاطره را در ذهن حفظ کنند. آن لحظه چقدر شیرین است! وقتی چشمم به جمال آقا افتاد... این دیگر دیدن نیست. آن لحظه، یک لحظه بود و تمام شد، اما خاطرهاش، همین طور برایشان لذتبخش است و هر چه بیشتر به آن توجه داشته باشند هم زنده میماند و هم دائما این لذت ادامه پیدا میکند. میتوانیم بگوییم این یک صورت وهمی است از آن رویت، که خود آن رویت نیست. حضرت سجاد(ع) میفرماید: خدایا، چقدر شیرین است قدم برداشتن در راهی که انسان با قدمهای توهم، در مسیر قرب تو حرکت کند؛ یعنی در لحظهای یک چیزی برایشان ظاهر شده، به دنبال آن برای بقای آن حالت، توهمی از آن را دارد که لحظه به لحظه این توهم را ادامه میدهد. این در واقع سیر با قدم توهم است. اگر یک حال کشف و شهود آنی برایش پیدا شود سعی میکنند آن را با خیال و توهم ادامه دهند و بالاخره همین توهم و ادامه دادن این حالت، باعث میشود که روحشان آماده شود تا برای بار دیگر از تجلیات بیشتری استفاده کنند؛ یعنی این قدردانی از آن حالت است. اکثر کسانی که حرکت میکنند در واقع با قدم توهم حرکت میکنند. حتی گاهی خیال میکنند شهود برایشان پیدا شده، ولی همان هم توهم شهود بوده است. این است که حتی با قدم توهم، در این راه قدم برداشتن بسیار لذتبخش است و همان هم باید خدا توفیقش را بدهد، رزقنا ا... و ایاکم انشاءا....
منبع
در سخنرانی آیتا... مصباح یزدی مطرح شد
معرفت حقیقی خدای متعال چیست؟ (3)
اشاره: آن چه پیش رو دارید گزیدهای از سخنان آیت ا... مصباح یزدی در دفتر مقام معظم رهبری است که در تاریخ 24/11/86 بیان شده است.
در آغاز مناجات عارفین که موضوع بحث جلسات گذشته بود، جملاتی به این مضمون ذکر شده که انسان نمیتواند خدا را آن گونه که باید و شاید بشناسد، و راه شناختن خدا اقرار به این است که توانایی شناختن او را ندارد. به این مناسبت بحثی را مطرح کردیم که خلاصه آن پاسخ به چند سؤال در زمینهی معرفت خدا است.
امکان معرفت خدا
سؤال اول این است که آیا اصلا میتوان خدا را شناخت؟ بعضی افراط و تفریطها در پاسخ به این سؤال پیش آمده که نتایج نامطلوبی بر آنها مترتب میشود - و چه بسا خود گویندگان هم به آن نتایج توجه ندارند.- بزرگانی گفتهاند که اصلا خدا را نمیتوان شناخت و ما باید فقط تعابیری را مثل هو الله الخالق الباری المصور را که در قرآن و روایات آمده، به کار ببریم. اما معنای این الفاظ چیزی نیست که ما میفهمیم؛ نمیدانیم یعنی چه و تعبدا آنها را میگوییم. حتی بعضی تصریح کردهاند که مثلا ما وقتی میگوییم «خدا عالم است» معنی «عالم» را هم نمیدانیم و حداکثر میفهمیم که جاهل نیست یا وقتی میگوییم «خدا قادر است» یعنی عاجز نیست. از همه این الفاظ معانی سلبی مراد است و همه صفات ثبوتی به صفات سلبی بر میگردد؛ «عالم» یعنی «لیس بجاهل»؛ «قادر» یعنی «لیس بعاجز»؛ خدا موجود است یعنی «لیس بمعدوم». کسانی که چنین گفتهاند بیشتر به روایاتی تمسک جستهاند که در آنها از معصومین(ع) نقل شده است که تفکر در ذات الهی نکنید و فقط به آنچه ما گفتیم اکتفا کنید.
در اینجا این بحث طلبگی مطرح است که وقتی شما میگویید «عالم» یعنی «لیس بجاهل»، و جهل را از خدا نفی میکنید، آیا معنی جهل را میدانید یا چیزی را از خدا نفی میکنید که معنای آن را نمیدانید؟ اگر چنین است، لازمهاش قبول تناقض و پذیرفتن این مطلب است که تفاوتی نمیکند که بگوییم خدا واحد است یا اثنین یا ثلاث؛ چون معنای هیچ یک از آنها را نمیدانیم. بنابراین وقتی «عالم» را به «لیس بجاهل» معنی میکنید، میدانید «جهل» یعنی چه. آیا معنی جهل غیر از «نادانی» و «عدم العلم» است؟ نادانی مفهوم مرکبی است از «نا» و «دانایی». «جاهل» یعنی کسی که «علم» ندارد. پس میدانیم «دانایی» یعنی چه که جهل را به نفی دانایی معنا میکنیم. پس نفی جهل در واقع، نفی النفی است و شما هنگامیمعنی جهل را میفهمید که قبلا معنای علم را فهمیده باشید.
این یک گرایش تفریطی در باب معرفت خدا است که قایلان آن تصور کردهاند وقتی گفتیم: «عالم» یعنی «لیس بجاهل» مشکل حل میشود و لازم نیست معنی عالم بودن را بدانیم ومتوجه نبودهاند که ما زمانی میتوانیم بگوییم «عالم « یعنی «لیس بجاهل» که بفهمیم «جهل» یعنی چه، و معنای «جهل» را هنگامیمیفهمیم که بدانیم «علم» یعنی چه.
به هر حال، همه ما خدا را تا حدودی میشناسیم و بر اساس همین شناخت میدانیم خدا کسی است که عالم را خلق کرده، رحیم، مهربان و آمرزنده است. بنابراین پاسخ این سوال که آیا میتوان خدا را شناخت، این است که فی الجمله، آری. چون لازمه این ادعا که مطلقا نمیتوان خدا را شناخت، این است که به دنبال شناختن دین هم نرویم، چون دین را خدایی فرستاده، که او را نمیشناسیم.
سوال دوم این است که تا چه اندازه میتوان خدا را شناخت؟ در بسیاری از آیات و روایات صریحا بیان شده که کنه خدا را نمیتوان شناخت. ابتدای همین مناجات هم میخوانیم: الهی قصرت الالسن عن بلوغ ثنائک، کما یلیق بجلالک، وعجزت العقول عن ادراک کنه جمالک؛ زبانها نمیتوانند آن گونه که لایق توست ثناگوی تو باشند و عقلها نمیتوانند کنه جمال تو را بشناسند. اما مسلم است که فی الجمله، «معرفت به وجه» نسبت به خدا امکان دارد؛ هر چند کنه خدا را نمیتوان شناخت.
حد معرفت خدا
حال بحث در این است که «کنه خدا را نمیتوان شناخت» یعنی چه؟ بعضی گفتهاند: یعنی نمیتوان ذات خدا را شناخت، اما شناختن صفات خدا امکانپذیر است. اما هم چنان که ملاحظه میفرمایید در همین مناجات امام(ع) میفرماید: عجزت العقول عن ادراک کنه جمالک. «جمال» از صفات است. بنابراین نه تنها کنه ذات را، بلکه کنه صفات را هم نمیتوانیم درک نمیکنیم. در تبیین این مطلب بزرگان توضیحاتی فرمودهاند، که اجمالا به آنها اشاره میکنیم.
گفتیم شناخت دو نوع است: شناخت حصولی و شناخت حضوری؛ یا به به تعبیر دیگر شناخت ذهنی و شناخت قلبی. شناخت حصولی یا ذهنی شناختی است که بادقت در آن متوجه میشویم در واقع ترکیبی از یک سلسله مفاهیم است. وقتی میگوییم خدا کسی است که عالم را خلق کرده، در این گزاره چند مفهوم وجود دارد: «کس»، «عالم»، «خلق»؛ و از مجموع این مفاهیم این جمله ساخته شده، که یک مفهوم کلی است. در علم اصول هم گفتهاند محمولات مفاهیمی کلی هستند. بنابراین گزارهی: «خدا کسی است که ...»، یک مفهوم کلی است و ما این مفهوم را شناختهایم، نه خود خدا را. البته این مفهوم کلی فقط یک مصداق دارد. این علم حصولی است و علم حصولی هیچ گاه ما را به ذات معلوم نمیرساند؛ بلکه همیشه مفهوم یا صورتی است که در ذهن ترسیم میشود.
به همین مناسبت آن حدیث امام صادق(ع) را نقل کردیم که فرمودند: ان معرفه عین الشاهد قبل صفته و معرفه صفه الغائب قبل عینه؛ اگر کسی حضور داشته باشد این «عین الشاهد» است که ما ابتدا حضورا خود او را میشناسیم و بعد صفاتش را؛ معرفه عین الشاهد قبل صفته. اما اگر خود او حاضر نیست، ابتدا صفتش را میشناسیم و بعد خودش را؛ و معرفه صفه الغائب قبل عینه. به مناسبت نقل این روایت عرض کردیم که معرفت ما گاهی حضوری و گاهی حصولی است و در ادامه، این سؤال رامطرح کردیم که آیا معرفت حصولی به کنه چیزی تعلق میگیرد؟ در پاسخ به این سؤال بزرگان حکما فرمودهاند علم حصولی در صورتی میتواند به کنه چیزی تعلق بگیرد که آن چیز ماهیتی داشته و مرکب از جنس و فصل باشد و ما به وسیلهی شناختن جنس و فصل، کنه آن چیز را بشناسیم؛ یعنی معرفت از راه حد تام، در اصطلاح منطق - که هر چند از معرفت به حد ناقص یا از راه رسم، اقوی است، اما در واقع همه اینها مفاهیم است- بنابراین چون خدا اصلا ماهیت و جنس و فصل ندارد، از این جهت علم حصولی به کنه خدا تعلق نمیگیرد. این عقیده متکلمین عمیقی مثل خواجه طوسی، و حکمایی مثل ابن سینا و ملاصدراست، که با علم حصولی، معرفت به کنه خدا حاصل نمیشود. کسانی هم که معتقدند اصلا نمیتوان خدا را شناخت، به طریق اولی معرفت به کنه خدا را رد میکنند؛ بنابراین هیچ کس در عالم اسلام نمیگوید با علم حصولی میتوان کنه خدا را شناخت. اما با علم حضوری چطور؟
در جلسه گذشته توضیح دادیم که اتباع مشائین، مثل ابن سینا و حتی خواجه طوسی، معتقد بودند که علم حضوری فقط یک مصداق دارد، که علم به نفس است. اما در نتیجه تحقیقات حکمای بعدی - به خصوص تا زمان مرحوم ملاصدرا - این نتیجه حاصل شد که حداقل دو نوع علم حضوری دیگر امکان دارد: - بعضی از حکما هم سه نوع قائلند - علم حضوری فاعل به فعلی که ایجاد میکند؛ مثل همه حالات درونی انسان از قبیل ترس، محبت، نفرت، گرسنگی، تشنگی. ما این احساسات را از راه مفهوم نمیشناسیم، بلکه خود آنها را مییابیم. هر یک از این احساسات حالت نفسانی یا فعلی است که از نفس صادر میشود و ما آنها را با علم حضوری مییابیم. این حالات همان است که بعضی به آن تجربه درونی، یادرمنطق وجدانیات میگویند.
بنابراین یک نوع از علم حضوری، علم علت به معلولی است که ایجاد میکند. قسم سوم علم حضوری علم معلول به علتش است؛ البته بعد از اینکه ثابت شود که معلول وجود مستقل از علت ندارد. این بابی است برای فهمیدن بسیاری از معارف اسلام و اهلبیت(ع) که تا آن زمان درست تفسیر نمیشد. برای تقریب به ذهن گفتیم ما معتقدیم برای همه انسانها در عالم میثاق و در شناخت فطری نسبت به خدا حاصل شده و وقتی دستمان از همه جا قطع میشود، در باطن خود ارتباطی با خدا را مییابیم. این نوعی علم حضوری است که معلول به علت دارد.
بنابراین سه قسم علم حضوری امکان دارد: علم شیء به نفس خودش، علم علت به معلول، و علم معلول به علت. بعد از این تقسیم این سؤال مطرح شد که اگر مخلوقات میتوانند علم حضوری به خالق خود پیدا کنند، آیا این، علم به کنه و معرفت به ذات است؟ در پاسخ به این سؤال عرض کردیم که خدا موجود بسیطی است که همه صفاتش عین ذات اوست. بر خلاف ما که خودمان یک چیز هستیم، حیاتمان چیز دیگر، علممان چیز دیگر و قدرتمان چیز دیگری، ولی خداوند حیاتش عین ذات او است، همچنان که علمش هم عین ذاتش است و هیچگونه کثرتی درباره او معنا ندارد. همه متکلمین، فلاسفه، حکما و عرفا قبول دارند که ذات خدا بسیط است و هیچ کثرتی ندارد؛ با این حال کسانی میگویند با این که صفات خداوند عین ذات او است، فقط صفاتش را میتوان شناخت، نه ذاتش را؛ البته نه شناخت حصولی؛ چون شناخت حصولی - هم چنان که قبلا گفتیم- درباره چیزهایی امکان دارد که ماهیت و جنس و فصل داشته باشند؛ در حالی که صفات خداوند هم مثل ذات او ماهیت و جنس و فصل ندارد و تعریف به حد برای آنها امکان ندارد و به همین دلیل نمیشود کنه آنها را شناخت.
حال که پذیرفتیم علم معلول به علت به صورت حضوری ممکن است؛ علم حضوری ما نسبت به خدا به چه چیزی تعلق میگیرد؟ به ذات خدا یا به چیز دیگری؟ بعضی تصریح کردهاند که این علم حضوری به ذات خدا تعلق میگیرد. در مقابل، بعضی دیگر از بزرگان فرمودهاند: مقام ذات الهی فوق آن است که ما حتی بتوانیم اسمی بر آن بگذاریم یا حتی اشارهای عقلی به آن داشته باشیم. مقام ذات الهی مقام غیبالغیوب است که «لا اسم له و لا رسم» و غیر از خود خدا، هیچ کس دسترسی به ندارد.
معرفت فلسفی و عرفانی
این سوال مطرح میشود که طبق مبنای صدرالمتالهین و بعضی دیگر از حکما مثل حضرت امام(ره) و علامه طباطبایی(قدسسره) پذیرفتیم که معلول به علت حضورا علم دارد. در این مورد هم علت ذات الهی است؛ پس علم حضوری به خدا ممکن است. هم چنین گفتیم خدا یک موجود بسیط است که ذات او عین صفاتش است، و اگر علم حضوری به او تعلق گیرد به ذات او تعلق گرفته و نمیتوانیم بگوییم نسبت به صفاتش بدون ذات علم حضوری داریم؛ برای این که حضور نزد موجودی با تمام وجود او است. پس اگر ما نسبت به صفات موجود بسیطی مثل خداوند علم حضوری پیدا کنیم، چون صفات او عین ذات است، به ذات او هم حضورا علم پیدا کردهایم. پس این که بعضی از بزرگان میفرمایند علم به ذات خداوند نه حضورا و نه حصولا برای هیچ کس در عالم امکان ندارد به چه معنا است؟
در جلسه قبل، به این مطلب اشاره شد که این فرموده بعضی بزرگان طبق یک اصطلاح و مبنای خاص است که طبق آن معنای «ذات» غیر از ذات در اصطلاح فلسفی است. «ذات» در فلسفه به همین معنی است که در مورد خداوند اثبات میکنیم که عین صفات است و هیچ کثرتی در آن نیست. اما در اصطلاح عرفا برای وجود خدا مراتبی تصور میشود: مرتبه غیبالغیوب، مرتبه احدیت، مرتبه واحدیت، مرتبه اسماء و صفات و الی آخر. عالیترین این مراتب مرتبهای است که غیر از خود خدا کسی به آن علم ندارد و آن مرتبه غیب الغیوب است. اما در مورد مراتب دیگر کما بیش هر فردی بر حسب مراتب معرفتش میتواند به صفات الهی علم حضوری پیدا کند، البته نه بالکنه، بلکه بوجه.
پس این دوقول بر اساس دو مشرب عرفانی و فلسفی است. در مشرب عرفانی برای وجود خدا مراتب قائل میشویم؛ اما در هر مشرب فلسفی گفته میشود همه این مراتب مفاهیم ذهنی است و وجود خدا در خارج مرتبه و کثرتی ندارد و بسیط من جمیع الجهات است. پس طبق اصطلاح معقول، علم حضوری به ذات الهی که عین صفات او است، فی الجمله برای مخلوق امکان دارد.
مراتب معرفت
حال سؤالی که دراین جا مطرح میشود این است که آیا علم حضوری انبیاء و اولیاء و سایر مخلوقات همه مثل هم و در یک سطح است؟ در پاسخ این سوال هم گفتیم که علم حضوری هم مراتبی دارد. برای تقریب به ذهن دیدنهایی که با چشم حاصل میشود را فرض کنید. آیا همه کسانی که یک جسم را میبینند، درکشان از آن یک گونه است؟ یکی چشمش قوی است، دیگری چشمش کم سو است؛ یکی از نزدیک میبیند، دیگری از دور میبیند. همه میبینند؛ اما دیدن با چشم سالم و از نزدیک یک نوع دیدن است، دیدن از دور و با فاصله زیاد هم دیدن نوع دیگری است؛ اما کمرنگتر از آن. به همین صورت، علم حضوری هم که به خدا تعلق میگیرد، به حسب مراتب معرفت هر موجود متفاوت است؛ حتی ممکن است کسی قائل شود که حیوانات و حتی جمادات هم علم حضوری به خدا دارند. هم چنان که در قرآن گفته شده: ان من الحجاره... لما یهبط من خشیه الله سنگی که از کوه میافتد، از خوف خدا است که هبوط میکند و یا کل قد علم صلاته و تسبیحه؛ همه موجودات خدا را تسبیح میکنند؛ هر چند در آیه دیگری میفرماید: و لکن لا تفقهون تسبیحهم؛ شما تسبیح آنها را نمیفهمید. این که هر موجودی تسبیح خد را میگوید یعنی خدا را درک میکند؛ تا زمانی که درک نکند، چه چیزی را تسبیح میگوید؟ میدانیم که درک بسیاری از موجوات درک عقلی نیست، بلکه یک نوع درک حضوری است؛ اما این درک، با درک اولیاء خدا که از همه موجودات به خدا نزدیکتر است، در حدی که میگوید: لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا، این دو درک بایکدیگر خیلی تفاوت دارد؛ هر چند هر دو علم حضوری است؛ اما این کجا و آن کجا.
اگر ثابت شود که علم حضوری به ذات خدا برای مخلوق ممکن است، معنایش این نیست که هر کس نسبت به خدا علم حضوری پیدا کرد به مقام پیغمبر و علی(ع) رسیده است. اگر کسی بگوید بین جایگاه ما با مقامیکه امیرالمومنین(ع) و وجود پیغمبر اکرم(ص) به آن رسیدند، هزاران سال نوری فاصله است، گزاف نیست. ما نه تنها ذات خدا را نمیشناسیم، کنه صفات خدا را هم نمیدانیم، بلکه کنه صفات علی(ع) را هم نمیتوانیم درک کنیم.
اثبات علم حضوری نسبت به خدا به این معنا نیست که همان علمی که خدا به خودش دارد، ما داشته باشیم. لازمه آن علم احاط است و هیچ موجودی نمیتواند احاطه بر ذات الهی پیدا کند. رابطه معرفت ما نسبت به ذات الهی - از باب تشبیه - در حد ارتباط و تماس نوک یک مداد تیز با کرهای به عظمت زمین است. نوک تیز مداد چه مقدار از سطح کره را درک میکند؟ هر چند نوک مداد روی کره حضور دارد. البته خدا جزء ندارد؛ حضور نزد خدا هم به معنی حضور نزد جزیی از خدا نیست؛ این فقط یک تشبیه است، برای اینکه بفهمیم حضوری که ما از خدا درک میکنیم به حدی ضعیف است که نسبتش از لحاظ کمی چنین نسبتی است.
به هر حال این ادعا با بسیاری از روایات، موافق است که انسان میتواند علم حضوری به ذات الهی - که عین صفات است - پیدا کند، اما نه علم احاطی، بلکه علمی به اندازهی مرتبه وجودی خودش؛ اما این معرفت، بالکنه نیست؛ بلکه بین این معرفت و معرفت بالکنه بینهایت فاصله است؛ چون معرفت بالکنه - که خدا نسبت به خودش دارد- علم نامتناهی است و ما هر اندازه علم به خدا پیدا کنیم حتی اگر حضوری باشد، هنوز علمی محدود و به اندازهی ظرفیت وجود خود ما است و بین متناهی و نامتناهی هیچ نسبتی نیست. بنابراین تصور نشود کسی که علم حضوری به خدا پیدا میکند وصول پیدا کرده و تفاوتی بین مقام او و خدا نیست. این حرفهای بچهگانهی شیطانی است. وصولی که برای یک انسان عادی ممکن است چنین وصولی و در چنین مرتبه ضعیفی است و با علم ذات خدا، بلکه با علم اولیائش این مقدار فاصله دارد.
حاصل بحث درباره معرفت خدا این شد که معرفت بالکنه نسبت به خدا، آنگونه که خداوند نسبت به خودش دارد؛ اعم از معرفت حصولی بالکنه و معرفت حضوری بالکنه مطلقا محال است. اما معرفت به ذات الهی به اندازهی ظرفیت و میزان معرفت هر موجودی ممکن است و ظاهر بسیاری از آیات و روایات همین است. این فرمایش امام صادق(ع) که معرفه عین الشاهد قبل صفته ظاهرا هیچ تفسیر دیگری ندارد؛ یعنی «معرفه ذات الشاهد»؛ مخصوصا با توجه به این نکته که ذات الهی در واقع و خارج تباین و تغایری با صفات او ندارد، و فقط بر حسب تحلیلهای ذهنی است که برای هر یک از صفات مفاهیمی جدا و برای مفهوم ذات مفهوم دیگری تصور میکنیم. این تغایر فقط در مفاهیم است.
منبع
در سخنرانی آیتا... مصباح یزدی مطرح شد:
معرفت حقیقی خدای متعال چیست؟(2)
اشاره:آن چه پیش رو دارید گزیدهای از سخنان آیتا...مصباح یزدی در دفتر مقام معظم رهبری است که در تاریخ 17/11/86 بیان شده است.
معرفت در کلام معصوم(ع)
در ادامه بحث درباره مناجات عارفین به موضوع «معرفت خدا» اشاره کردیم و گفتیم که بعضی از مراتب آن در سطوح عالی است که ما از درک آنها عاجزیم، ولی در روایات، ادعیه و مناجاتها به این مراتب عالی معرفت خدا اشاره شده و جفا است که ما از پرداختن به آنها غفلت کنیم.
یکی از سؤالاتی که در این زمینه وجود دارد این است که چه اندازه میتوان خدا را شناخت. اجمالا توضیح دادیم که شناختهای ما به دو دسته کلی تقسیم میشود: شناخت ذهنی یا علم حصولی که به وسیله مفاهیم ذهنی حاصل میشود، و شناخت حضوری. به مناسبت توضیح این مطلب فرازهایی از روایتی که در تحف العقول از امام صادق(ع) نقل شده را تلاوت کردیم که از ظاهر این روایت میتوان استفاده کرد که درباره خدای متعال، علم حضوری امکان دارد و حتی انتظار اهلبیت(ع) این است که شیعیان خالص و کاملشان دارای چنین علمی باشند.
خلاصه روایت این بود که شخصی خدمت حضرت امام صادق(ع) آمد و گفت من از محبین شما هستم؛ حضرت در جواب از او سؤال کردند: از کدام دسته از محبین؟ راوی این روایت - که سدیر صیرفی است - میگوید: من پرسیدم مگر محبین شما چند دستهاند؟ حضرت فرمودند: علی ثلاث طبقات؛ سه دسته هستند. اما کاملترین ایشان کسانی هستند که خدا به برکت آنها به دیگران روزی میدهد و بلاها را از دیگران دفع میکند. آن شخص گفت: من از همین دسته - یعنی محبین کامل - هستم. حضرت فرمودند: این دسته علاماتی دارند. اولین علامتشان این است که توحید کامل دارند؛ عرفوا التوحید حق معرفته. سدیر که از یاران قدیمی امام صادق(ع) بود، این سخنان برایش تازگی داشت؛ از همین رو با کنجکاوی از امام(ع) سؤال می کند: معرفت کامل به توحید یعنی چه؟ امام در پاسخ مطالب نسبتا مفصلی را بیان فرمودند که در جلسه قبل به فرازهایی از آن اشاره شد؛ از جمله این که: ان معرفه عین الشاهد قبل صفته و معرفه` صفه` الغائب قبل عینه. در توضیح این فراز عرض کردیم که حضرت دو نوع معرفت را بیان میکنند: معرفت شاهد و معرفت غایب، که شاید این بیان بر تقسیم علم به حضوری و حصولی منطبق بشود. امام(ع) میفرماید معرفت شاهد، معرفت خود چیزی است که ما نسبت به آن معرفت داریم. شاید بتوانیم بگوییم این همان تعبیر معرفت ذات شیء است. و اگر چنین معرفتی نسبت به موجودی حاصل شد، در مرتبه بعد نوبت به شناختن صفات آن موجود میرسد. اما اگر به موجود غایبی معرفت پیدا کنیم، قبل از این که عین آن موجود را بشناسیم، اول صفاتش را میشناسیم؛ و معرفه` صفه` الغائب قبل عینه.
برای تقریب به ذهن فرض کنید خداوند فرزندی به شما داده، هنوز نمیدانید وزن این نوزاد چقدر است، رنگ چهرهاش چیست، اوصاف دیگرش چگونه است. فرزند را به شما نشان میدهند و میگویند این نوزادی است که خدا به شما عطا کرده است. بعد کم کم دقت میکنید که این نوزاد چه صفاتی دارد.
اما اگر بخواهند کسی را غایبانه برای شما معرفی کنند ابتدا صفاتش را بیان میکنند و مثلا میگویند: نوه شما که در فلان شهری زاده شده چنین و چنان است. در این مورد ابتدا با اوصاف او آشنا میشوید و بعد، زمانی که خودش را دیدید، متوجه میشوید که آن صفات بر او منطبق میشود و میفهمید که این همان کسی بود که میگفتند.
پس اگر ما ابتدا شاهد را - یعنی کسی که حاضر است - بشناسیم، اول ذات و عینش را میشناسیم. اما اگر بخواهیم موجودی را که غایب است بشناسیم، ابتدا نمیتوانیم خودش را بشناسیم، بلکه اول صفاتش را میشناسیم.
امام صادق(ع) فرمودند: شیعه خالص ما کسی است که خدا را به صورت شاهد میشناسد؛ چنین کسانی خدا را با خدا و دیگران را هم با خدا میشناسند. ما از درک واقعیت چنین معرفتی محروم هستیم؛ اما یک چنین حقیقتی وجود دارد. در دعای ابوحمزه هم میخوانیم: بک عرفتک؛ حال که بحث به اینجا رسید جا دارد که این سؤال طلبگی را مطرح کنیم که آیا اصلا معرفت حضوری به خدا امکان دارد؟
معرفت فلسفی
علمای معقول قرنها معتقد بودند که علم حضوری فقط یک مصداق دارد و آن معرفت به نفس است؛ و هر علم دیگری علم حصولی است؛ حتی فیلسوفی مثل ابن سینا، با آن دقت نظر، علم الهی نسبت به موجودات را به واسطه صور مرتسم در ذات و از نوع حصولی میدانست. بر اساس این دیدگاه که علم حضوری را مختص علم به نفس معرفی میکند؛ جواب این سؤال که آیا علم ما به خدا میتواند حضوری باشد، منفی است. چون ما تنها یک مصداق برای علم حضوری داریم که متعلق به ذات خود است و به غیر ذات تعلق نمیگیرد؛ پس هرجا صحبت از علم به خدا، رویت خدا، شهود و تعابیری از این قبیل است، همه آنها علوم حصولی است. این یک مبنا که قائلین آن روایاتی مثل لا تدرکه العیون بمشاهده` العیان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان را هم به علم حصولی تفسیر میکردند؛
این دیدگاه حاکم بود، تا به برکت نور اسلام و فرمایشات اهل بیت(ع) برای حکمای اسلام در فلسفه پیشرفتهایی حاصل شد و تدریجا به این نتیجه رسیدند که حداقل دو نوع علم حضوری دیگر امکان دارد: علم فاعل به فعلی که ایجاد میکند، و علم معلول به علت ایجاد کنندهاش.
در اینجا لازم است توضیحی درباره کلمه ایجاد عرض کنم. ما معمولا فعلی را که به فاعلی نسبت میدهیم، در واقع آن فاعل چیزی را ایجاد نمیکند؛ مثلا هنگامی که میگوییم بنا این ساختمان را ساخته، یعنی با استفاده از مصالح و کنار هم گذاشتن آنها ساختمان را ساخته، نه این که آن را از عدم به وجود آورده است. این کار، ایجاد نیست. این فاعل، فاعل اعدادی است؛ یعنی کمک میکند که این اجزاء در کنار هم قرار بگیرند. اما گاهی فاعلی چیزی را که نیست، ایجاد میکند. به عنوان مثال وقتی ما کاری را اراده میکنیم ابتدا این اراده وجود ندارد؛ زمانی که ما تصمیم میگیریم اراده به وجود میآید؛ اما این اراده از کجا آمد؟ ما اجزاء و مصالحی را برای ایجاد اراده ترکیب نکردیم؛ بلکه با قصد ما اراده به وجود آمد. هم چنان که برای به وجود آمدن صورت ذهنی از یک شیی مثل سیب، اندازه، قطر و رنگ آن را با هم ترکیب نمیکنیم؛ بلکه گویا این صورت را در ذهن خود خلق یا ایجاد میکنیم.
فاعلی که فعلی را ایجاد میکند از فعلش جدا نیست؛ فعل او برایش حضور دارد. اگر شما ارادهای کردید امکان ندارد که بدون شما آن اراده باقی باشد، هم چنان که صورت ذهنی که در ذهنتان ایجاد کردهاید اگر لحظهای از آن غافل شوید باقی نمیماند. تا زمانی که به آن صورت یا اراده توجه دارید آنها هم هستند و به محض این که توجه شما از آنها منصرف شود، دیگر آنها هم نیستند. چنین موجودی استقلالا و بدون حضور ایجاد کننده آن وجود ندارد؛ چون قائم به وجود او است. به همین دلیل علم فاعل به چنین فعلی علم حضوری است؛ چون آن را به کمک صورت ذهنی و مفهوم نمیشناسد؛ بلکه خود آن فعل نزد او حاضر است.
علم علت به معلولی هم که ایجاد میکند - نه معلولی که با ترکیب اجزاء یا تغییر آن را میسازد- علم حضوری است. این هم نوع دیگری از علم حضوری است که ملاصدرا آن را اثبات کرد. مصداق دیگر علم حضوری عکس این است. معلولی که توسط علتی ایجاد شده، اگر شعور داشته باشد، نمیتواند خود را جدای از علت خود ببیند. علم معلول به علت ایجاد کنندهاش هم علم حضوری است. بنابراین علم خدا به مخلوقاتش حضوری است؛ چون اذا قضی امرا فانما یقول له کن فیکون، هر موجودی نسبت به خدای متعال حکم اراده و صورت ذهنی را نسبت به ذات شما دارد. موجودی که بااراده خدا موجود و با عدم اراده خدا معدوم میشود نمیتواند از خدا مستقل و بینیاز شود. اگر این موجود شعور داشته باشد، او هم نمیتواند خود را جدای از خدا درک کند. این موجود هرگاه وجود خودش را درک کند، خواهد دید که فاعلی او را ایجاد میکند. این هم علم حضوری معلول به علت ایجادی خود است.
بر اساس این دیدگاه بسیاری از آیات و روایاتی که از متشابهات شمرده میشد توجیه پیدا میکند. مثلا در قرآن هست که همه موجودات تسبیح خدا میگویند، یعنی از نوعی شعور برخوردارند. در جای دیگری درباره پرندگان میگوید: کل قد علم صلاته و تسبیحه پرندگان تسبیح خدا میگویند و نمازشان را بلدند؛ البته در آیه دیگری میگوید: و لکن لا تفقهون تسبیحهم؛ تسبیح پرندگان را شما نمیفهمید. بسیاری از مفسرین در تفسیر این آیات در ماندهاند. بعضی گفتهاند این قبیل آیات کنایه از این است که وجود موجودات به وجود خدا شهادت میدهد. ولی این توجیهات چندان قابل قبول نیست. اگر ثابت شود که هر معلولی علم حضوری به علت خود دارد، این آیات و روایات هم معنای روشنتری خواهد یافت. البته کسی مثل من قادر به درک حقیقت آن نیست. ما فقط میدانیم بزرگانی از حکمای اسلام گفتهاند علم فاعل ایجادی به معلولش و علم معلول هم به علتش حضوری است. بنابراین نه تنها علم حضوری به خدا امکان دارد، بلکه هر موجودی علم حضوری به خدا دارد، هر چند این علم در اغلب موارد آگاهانه نیست.
مراتب معرفت
قبلا عرض شد که علم گاهی آگاهانه و گاهی ناآگاهانه است. توجه دارید که علم مراتبی دارد. بعضی از مراتب علم به حدی ضعیف و کمرنگ است که گویا چیزی نیست؛ بعضی از مراتب آن هم مثل علم حضرت امیر(ع) به خدا به قدری قوی است که حضرت میفرماید: لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا؛ اگر پرده هم برداشته شود چیزی بر علم او افزوده نمیشود؛ هر دو مرتبه، علم حضوری است. هر موجودی بر حسب مرتبه وجودی خود نسبت به فاعل ایجادیش علم حضوری پیدا میکند؛ اما گاهی در مرتبهای بسیار کمرنگ، مثل نور یک شمع و گاهی مثل نور خورشید.
کسانی که قایل بودند علم حضوری به خدا معنی ندارد و منحصر در علم به نفس است، علاوه بر این اعتقاد قائلند که نه تنها علم ما به خدا حصولی است، بلکه علم حصولی کامل به خدا هم نمیتوان پیدا کرد. علم حصولی گاهی به کنه و تمام حقیقت معلوم است و گاهی علم به وجه است. کسانی که با منطق آشنا هستند، میدانند که ما ماهیات را گاهی به حد تام میشناسیم، و گاهی به وسیله رسم و اعراض و حد ناقص. اگر ماهیتی را با حد تام و تمام اجناس و فصول قریبهاش شناختیم توانستهایم ماهیت آن را کاملا بشناسیم و نسبت به کنه آن معرفت پیدا کنیم. اما اگر اعراض را - مخصوصا اعراض عامهاش- شناختیم، این نوع شناخت، معرفت به وجه است. برای تقریب به ذهن و به عنوان تشبیه فرض کنید اگر شما تمام جهات شخصیت دوستتان را بشناسید، گویا کنه او را شناختهاید. اما اگر فقط بدانید که فرد درس خوانی است، یا آدم بامحبتی است، ولی خصوصیات دیگرش را نمیدانید، این شناخت علم به وجه است؛ یعنی یک جهت از ویژگیهایش را میدانید، ولی کاملا او را نمیشناسید.
کسانی که قائلند که علم حضوری به خدا حاصل نمیشود، گفتهاند علم حصولی به کنه خدا هم نمیشود و ما فقط میتوانیم علم ناقص حصولی به خدا پیدا کنیم. پس هر جا صحبت از معرفت خدا است، یعنی معرفت به یک سلسله مفاهیم ذهنی که نمیتوانند کنه خدا را نشان دهند. برای این ادعا هم این گونه استدلال کردهاند - البته قابل مناقشه است - که معرفت به کنه درباره چیزی میسر است که ماهیتی داشته باشد، یعنی مرکب از جنس و فصل باشد و ما بتوانیم جنس و فصلش را بشناسیم؛ در این صورت ما کنه ماهیت آن موجود را شناختهایم. اما خدا چون ماهیت ندارد، جنس و فصل هم ندارد؛ بنابراین طبق این دیدگاه معرفت بالکنه به صورت حصولی نسبت به او امکان پذیر نخواهد بود.
اما بر اساس دیدگاه گروه دوم که قائلند میتوان علم حضوری به خدا پیدا کرد - و ظاهرا این دیدگاه با آیات و روایات و براهین عقلی موافق است - آیا میتوان علم حضوری به کنه خدا پیدا کرد یا نه؟ بر این مطلب هم اتفاق نظر هست که علم به کنه خدا - اعم از حضوری و یا حصولی - امکان ندارد. چون برای علم به کنه یک موجود باید همهی جهات وجودش را شناخت و این به معنای احاطهی بر آن موجود است، و هیچ مخلوق محدودی بر موجود نامحدود احاطه پیدا نمیکند؛ پس خدا را به علم حضوری بالکنه نمیتوان شناخت؛ چون ما ناقصیم و احاطه بر کامل نداریم.
مطلب دقیقتر دیگری هم اینجا مطرح است که بعضی از حکما گفتهاند علم حضوری به ذات خدا امکان ندارد. تعبیر «علم حضوری به ذات خدا»، تعبیری با تسامح است، و علم فقط بوجها... تعلق میگیرد نه به ذاتا.... چون ذات خداوند حقیقتی است که «لا اسم له و لا رسم» و فوق تصور و درک ما است. آنچه ما از خداوند درک میکنیم چیزی است که در تعبیرات قرآنی به «وجه الله» و وجه ربک از آن یاد شده است. ذات خدا درک کردنی نیست. هیچ کس، حتی اقرب ملائکه، و وجود مقدس پیغمبر اکرم و ائمه طاهرین(ع) نمیتوانند نسبت به ذات خدا معرفت حضوری پیدا کنند. در مقابل، گروهی دیگر از حکما معتقدند چون معلول از ذات علت انفکاک ندارد و نمیتواند از حضور او غایب شود، پس علم معلول به علت، علم به ذات علت است؛ هر چند علم آگاهانه نیست. پس هر موجودی به ذات علت ایجادی خود که خدای متعال است هرچند ناآگاهانه علم حضوری دارد.
جمع بین دو دیدگاه
این دو دیدگاه در ظاهر متناقض به نظر میرسند؛ گرچه بعضی از بزرگان گاهی قایل به دیدگاه اول شده و در بعضی کلماتشان قول دوم را گفتهاند. آنچه برای جمع این دو قول به نظر میرسد این است که اصطلاح «ذات» به دو معنی به کار رفته است. یکی از بحثهایی که در کلام و فلسفه مطرح شده که تقریباً مخصوص شیعه است و اصل آن هم از فرمایشات امیرالمومنین(ع) است این است که صفات خدا عین ذات او است. در نهجالبلاغه آمده است که: کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه لشهاده` کل صفه` انّها غیر الموصوف. این فراز چنین تفسیر شده که نمیتوان صفات زائد بر ذات برای خدا اثبات کرد. نسبت دادن اوصاف علم، قدرت، حیات یا سایر صفات به خدا به این معنا نیست که خدا یک موجود است و علم یا قدرت او هم چیز دیگری در کنار او است. خود او عین علم است؛ همه صفات ذاتی عین ذات الهی هستند. در مقابل، اشاعره قائل به قدمای ثمانیه هستند و میگویند ذات، یک قدیم است، در کنار آن هم هفت صفت علم، قدرت، حیات، سمع، بصر، اراده و قول برای خدا ثابت است که غیر ذات و قدیم هستند. در نهجالبلاغه به رد این مطلب این گونه اشاره شده که: کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه لشهاده` کل صفه` انّها غیر الموصوف.
بنا بر این قول که صفات خدا عین ذات او است، آیا ممکن است صفات خدا را بدون ذات او شناخته باشیم؟ گفتیم خداوند یک موجود بسیط است که هم ذات است و هم علم و قدرت و حیات. همه این مفاهیم متعدد فقط یک مصداق دارند. پس اگر کسی صفات را بشناسد، ذات را هم شناخته است. این تفسیر برای «ذات» به اصطلاح فلسفه است.
معنای دیگری هم برای «ذات» شده که اصطلاح عرفا است. آنها میگویند: مقام ذات که مقام غیب الغیوب است، غیر از مقام اسماء و صفات است و اصلاً قابل هیچگونه اشاره عقلی، حسی و خارجی نیست. ما هرچه از صفات بشناسیم مرتبهای بعد از ذات است. بر اساس این اصطلاح منظور از معرفت ذات، ذات عین صفات نیست؛ بلکه ذاتی است که مقدم بر صفات و در مرتبهای فوق مرتبه اسماء و صفات است و دست هیچ موجودی به آنجا نمیرسد. طبق این مبنا علم حضوری به ذات امکان ندارد. البته ممکن است کسی در اصل این مبنا مناقشه کند که آیا اختلاف ذات و صفات، و تقدم آن بر صفات در سطح مفاهیم است یا واقعیت خارجی آنها هم ذومراتب است؟ این سؤالی است که قایلان این مبنا باید به آن جواب بدهند.
پس سخن بعضی از بزرگان را که تصریح کردهاند علم به ذات لازمه وجود هر معلولی است، و عقیده بعضی دیگر را که گفتهاند اصلاً علم به ذات امکان ندارد، اینگونه میتوان جمع کرد که مقصود گروه اول، ذات به اصطلاح فلسفی است، که عین صفات است، و هیچ تعدد، و تقدم و تأخری بین آنها فرض نمیشود، مگر در مفاهیم عقلی، اما کسانی که میگویند علم به ذات حاصل نمیشود، مگر علم به وجه، منظورشان اصطلاح عرفانی است.
مناجات عارفین
در ادامه توضیح مناجات عارفین به اینجا رسیدیم که هیچ کس نمیتواند حق ثنای تو را انجام دهد و هیچ کس نمیتواند تو را آنطور که هستی و صفات تو را آنگونه که هست، بشناسد؛ و اصلاً راهی برای شناخت تو، جز عجز از معرفت وجود ندارد. امام صادق(ع) هم فرمودند: شیعیان خالص ما کسانیاند که به معرفت عین، قبل از معرفت صفات رسیدهاند. عرض کردیم «معرفت عین» یعنی علم حضوری و فرمایش آن حضرت بر این مبنا است که علم حضوری به ذات خدا امکانپذیر است و «ذات» به اصطلاح فلسفی آن منظور است که عین صفات است.
بر این مبنا هرگاه ما صفات را شناختیم، ذات را هم شناختهایم؛ چون تعددی ندارند. این علم هم از دو راه حاصل میشود: علم حصولی و علم حضوری. حال آیا علم حضوری به ذات خدا امکان دارد یا نه؟ جواب این است که علم به کنه ذات فقط برای خود خدا امکان دارد؛ چون لازمه علم حضوری به کنه ذات احاطه بر ذات است و هیچ کس احاطه بر ذات خدا ندارد. البته معرفت به ذات را با اختلاف در روشنی و خفا، و شدت و ضعف، همه حیوانات، بلکه جمادات دارند. قرآن در این زمینه به نمونههای عجیبی اشاره دارد؛ از جمله این که: ان من الحجاره... ` لما یهبط من خشیه`ا...؛ سنگی که از کوه به پایین هبوط میکند، از ترس خدا میافتد؛ و یسبح الرعد بحمده و الملائکه` من خیفته؛ رعد و غرش ابرها تسبیح خدا است. آیات متعدد عجیب دیگری هم در قرآن آمده که ما حقیقت آنها را نمیفهمیم و فقط باید بگوییم: آمنا به کل من عند ربنا؛ در باره حیوانات تصریح شده است که: کل قد علم صلاته؛ پرندگان نسبت به خدا معرفت دارند، نمازشان را بلدند و تسبیح او را میگویند. این معرفت حضوری است، لکن در ادنی مراتب آن؛ معرفت اولیای خدا هم معرفت حضوری است، در عالیترین مراتب ممکن. البته عالیترین مرتبه علم حضوری اختصاص به ذات خدا دارد که برای هیچ موجودی غیر از خود او امکان ندارد؛ چون احاطه بر ذات خدا برای چیزی غیر از او امکانپذیر نیست.
اما آیا علم حصولی به کنه خدا امکان دارد؟ اصلاً هیچ علم حصولی، معرفت به کنه نیست؛ چون حتی اگر موجودی جنس و فصل داشته باشد، با کمک جنس و فصل، کنه آن شناخته نمیشود. علم حصولی در واقع یک سری حرکت در مفاهیم ذهنی و نمادی از حقیقتی است که ممکن است به آن نائل بشویم. البته ذات باریتعالی ماهیتی ندارد تا جنس و فصل داشته باشد و این مباحث درباره معرفت به کنه ذات او قابل طرح باشد.
در سخنرانی آیتا... مصباح یزدی مطرح شد:
معرفت حقیقی خدای متعال چیست؟
اشاره: آنچه پیش رو دارید گزیدهای از سخنان آیت ا... مصباح یزدی در دفتر مقام معظم رهبری است که در تاریخ 10/11/86 ایراد شده است. باشد تا این رهنمودها چراغ فروزان راه هدایت و سعادت ما قرار گیرد.
عجز از ثناء
مناجات عارفین با این جمله شروع میشود: الهی قصرت الالسن عن بلوغ ثنائک. در آیات و روایات و مضامین زیادی از ادعیه، بعضی تصریحا و بعضی تلویحا آمده است که انسان قدرت به جا آوردن حمد و ثناء الهی را آنطور که شایستهی او است ندارد. کلامی را فریقین (شیعه و سنی) از پیامبر اکرم(ص) نقل کردهاند که لا احصی ثناء علیک، انت کما اثنیت علی نفسک؛ من نمیتوانم ثنای تو را بشمارم، تو آنچنان هستی که خود ثنای خود گفتی. در نهجالبلاغه میفرماید: الحمد لله الذی لا یبلغ مدحته القائلون. و نیز مضامینی مانند: ما عبدناک حق عبادتک و ما عرفناک حق معرفتک. اکنون در مقابل این مطالبی که در روایات، به طور تواتر آمده، باید چه کار کنیم؟
معرفت خدا، چگونه و چه قدر؟
بعضی از برادران اهل سنت، و حتی از گروههای شیعه، میگویند: دربارهی خدا حق نداریم چیزی بگوییم! فقط حق داریم آنچه در خود قرآن آمده بیان کنیم، آن هم از آن جهت که در قرآن آمده است. حق نداریم بگوییم خدا دارای فلان صفت است یا من خدا را این گونه میشناسم؛ ما نمیتوانیم دربارهی خدا چیزی بفهمیم! در مقابل، گروه دیگری میگویند: چیزهایی که در قرآن آمده معنایش همان چیزهایی است که ما در مکالمات خودمان میفهمیم و هیچ معنای دیگری ندارد. حتی «یدا...» یعنی واقعا - العیاذ بالله- خدا دست دارد! و لتصنع علی عینی، نشان میدهد که واقعا خدا چشم دارد! حالا این دست و چشم چهجور و چه اندازه است؛ نمیدانیم. ابن تیمیه در مسجد دمشق روی منبر روایتی نقل میکرد که خدای متعال شبهای جمعه از آسمان نازل میشود و میآید به بندگانش برکت میدهد. میگفت: خدا همینطور که من از پلههای منبر پایین میآیم، [از پلهها آمد پایین و گفت] خدا هم همین طور پایین میآید! به اینها میگویند: مجسمه، مشبهه و اسمهایی از این قبیل. امروزه عمدهی وهابیون تابع ابنتیمیه هستند و از او الهام گرفتهاند. کسانی که در فکر و فهمشان ضعف و قصور دارند خدا را به گونهای تصور میکنند که واقعیت ندارد؛ البته غیر از این هم نمیتوانند بفهمند. این داستان آموزندهی مثنوی را همه شنیدهایم، (البته من در روایات ندیدهام:) «دید موسی یک شبانی را به راه» وقتی شبان میخواست با خدا گفتگو کند میگفت: «تو کجایی تا شوم من چاکرت، چارقت دوزم زنم شانه سرت»، همینها را بلد بود. وقتی هم موسی(ع) گفت اینها درست نیست و کفر است، شبان دیگر حرف نزد. تا به موسی وحی آمد که چرا بندهی ما را از ما جدا کردی؟! معنایش این است که بیش از این نمیتوانست بفهمد. مضمونی در کلام امیرالمومنین(ع) هست که مورچه خیال میکند خدا هم دو تا شاخک دارد؛ برای اینکه میبیند اگر خودش این شاخکها را نداشته باشد عاجز است و نمیتواند راه برود و کار کند. به هر حال انسانهایی هستند که در اثر قصور فهم، اعتقادات نادرستی در باره خدا دارند و بیش از این هم نمیتوانند بفهمند. اما آیا ما هم باید همین گونه باشیم؟!
انواع معرفت
خدا قوهای به نام عقل به ما داده است که بچههای خردسال یا افراد ابله و سفیه ندارد. حقیقت این است که در طول تاریخ کسانی که معتقد به خدای متعال بودند تلاش میکردند خدا را هر چه بهتر بشناسند. اما چه اندازه این تلاشها به ثمر رسیده، به طور مسلم همه یکسان نیست. بعضی از حکمای سابق، خدا را به عنوان محرک اول میشناختند و میگفتند: اگر خدا نبود هیچ حرکتی در عالم پدید نمیآمد، چیز جدیدی به وجود نمیآمد و تغییری پیدا نمیشد، و باید بگوییم کسی وجود داشته که اولین حرکت را در عالم به وجود آورده است. بعضی از حکمای خداشناس اروپایی میگفتند: عالم مثل ساعتی است و خدا باید باشد تا این ساعت را کوک کند؛ وقتی آن را کوک کرد دیگر هیچ کاری به خدا ندارد، و خود به خود حرکت خواهد کرد تا بینهایت. این خیلی عجیب نیست؛ نوعی آزمایشهای فیزیکی انجام دادند که بعضی از اجسام در یک فضای خالی از هوا و صیقلی که حرکت داده میشوند، حرکتشان ادامه پیدا میکند و احتیاج به تحریک جدید ندارند. پس، خدا یعنی کسی که عالم را کوک کرده و اگر - العیاذ بالله - معدوم شود ضرری به عالم نمیزند! در برخی از کتابهای کلامی ما هم چنین چیزی نقل شده که خدا به عنوان محدث عالم است و عالم علت مبقیه نمیخواهد. وقتی خدا عالم را ایجاد کرد دیگر برای بقایش احتیاج به او ندارد. ما الحمدلله به برکت نور اسلام، قرآن، حدیث، و هم با استفاده از کلمات بزرگان، در ابتدا خدا را به عنوان صانع میشناسیم. صانع یعنی صنعتگر؛ کسی که موادی را ترکیب میکند، و در آن هیئتی به وجود میآورد، خاک را تبدیل به انسان میکند، اما اینکه چیزی را از عدم به وجود بیاورد، نمیتوانیم درست تصور کنیم. اگر مقداری این مفهوم را کاملتر تصور کنیم، به جای صانع میگوییم: خالق. خدا کسی است که عالم را آفریده است و ... میخواهم عرض کنم معنا یا شناختی که از خدا داریم بسیار متفاوت است؛ بعضی از مراتب آن را بعضی اشخاص نمیتوانند بفهمند و نباید آنها را ملامت کرد؛ ولی مقداری از آن را میفهمیم. میفهمیم که خدا تنها کارش این نیست که در عالم حرکت یا تغییراتی ایجاد کند؛ یا این که فقط صانع باشد. او هم خالق است و هم آفریدگار از عدم. خلق از نیستی به هستی میکند، انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون. اما حالا به راستی آیا بیش از این نمیشود خدا را شناخت؟ وقتی میگوییم کسی عالم را آفریده، این یک مفهوم کلی است. باید با برهان دیگری اثبات کنیم که آفریدگار یکی بیشتر نیست. نتیجه ضمیمه کردن آن برهان هم این میشود که کلی منحصر در فرد است. ولی بالاخره درک این مفهوم کلی است؛ آیا بیش از این نمیشود خدا را شناخت؟ باید از انوار کلام اهلبیت(ع)، استفاده کنیم و خیال نکنیم معرفت خدا منحصر است در این شناختها، معرفتها و درسهایی که میخوانیم، یا آنچه با فهم ظاهریمان از روایات و آیات استفاده میکنیم، عقل و فهم بشر راه کاملی برای معرفت خدا نیست. استناد میکنم به همین جملهای که در این مناجات آمده است که «خدایا، راه معرفت خودت را عجز از معرفت قرار دادی». اگر بخواهیم خدا را بشناسیم باید بگوییم همین است که ما نمیتوانیم تو را بشناسیم!
انواع وصفات محبین اهل بیت(ع)
در کتاب تحف العقول از سدیر صیرفی نقل شده است که میگوید: در خدمت امام صادق(ع) بودم، شخصی آمد و گفت: من از دوستان شما هستم. حضرت فرمودند: از کدام دسته از دوستان ما هستی؟ آن شخص سکوت کرد. من پرسیدم که آقا، مگر دوستان شما چند دستهاند؟ فقال له سدیر و کم محبوکم یا ابن رسول ا... فقال علی ثلاث طبقات؛ دوستان ما سه دستهاند. یک دسته، هم ما را در ظاهر دوست دارند و اظهار دوستی میکنند، و هم در دل. یک دسته فقط به زبان میآورند ولی در دل محبتی به ما ندارند، و دسته سوم در دل محبت دارند اما اظهار نمیکنند. هر کدام ویژگیهایی دارند. آنهایی که هم در دل محبت ما را دارند، و هم در ظاهر بیان میکنند، دارای کمالاتی هستند. خدا به واسطهی آنها بلاها را از مردم رفع میکند، دعاها را به برکت آنها مستجاب میکند، اینها عالیتریناند؛ هم النمط الاعلی. وقتی حضرت اینها را فرمود، آن شخصی که از محبین امام بود گفت: من از همین دستهام که هم شما را در باطن دوست دارم، و هم در ظاهر. حضرت فرمود: اینها علاماتی دارند؛ تو ببین این علامتها را داری یا نه؟! ان لمحبینا فی السر و العلانیه علامات یعرفون بها قال الرجل و ما تلک العلامات؟ قال(ع:) تلک خلال؛ این علامات چند چیز است. اولها انهم عرفوا التوحید حق معرفته؛ اولین علامت دوستان خالص ما که هم در سر و هم در آشکار ما را دوست دارند، این است که توحید را خوب شناختهاند؛ عرفوا التوحید حق معرفته و احکموا علم توحیده؛ علم توحید را کاملا محکم و متقن آموختهاند. و الایمان بعد ذلک بما هو و ما صفته؛ هم به ذات خدا ایمان آوردهاند هم به صفات خدا. ثم علموا حدود الایمان و حقائقه و شروطه و تاویله؛ دوستان واقعی ما، ایمان را سرسری نیاموختهاند بلکه حقایق و حدود و شرایط و معنای واقعی آن را آموختهاند. سدیر میگوید: یابن رسول ا...، تا حالا نشنیده بودم شما این گونه ایمان را تعریف کنید، خیلی بیان تازهای است! قال سدیر یا ابن رسول ا... ما سمعتک تصف الایمان بهذه الصفه، ان رایت ان تفسر ما قلت؛ اگر صلاح میدانید این فرمایشتان را تفسیر کنید. حضرت فرمودند: این که گفتم خدا را کاملا میشناسند و توحید کامل دارند به خاطر این است که مردم، خدا را چند جور میشناسند. بعضی در دلشان توهمهایی دارند و در واقع همین اوهام خودشان را میپرستند، که این یک نوع شرک است، من زعم انه یعرف ا... بتوهم القلوب فهو مشرک. بعضیها فقط اسم خدا را پرستش میکنند؛ ا...، رحمن، و مانند اینها را. پیداست که اینها خدا نیستند؛ بلکه ساختهی انسان است؛ الفاظ مخلوق است. بعضیها هم صفت را میپرستند هم موصوف را؛ پس به دو خدا قائلند؛ یعنی صفت را غیر از ذات میپندارند. و من زعم انه یعبد الاسم و المعنی فقد جعل مع ا... شریکا. و من زعم انه یعبد الصفه و الموصوف فقد ابطل التوحید لان الصفه غیر الموصوف؛ میگوید من هم صفت را عبادت میکنم هم موصوف را، پس صفت را غیر از موصوف میداند. این که توحید نشد!
معرفت شاهدانه
فرمود: دوستان ما باید توحید را خوب بشناسند تا شناختشان این طور نباشد. پس چگونه باشد؟ قیل له فکیف سبیل التوحید؛ قال(ع) باب البحث ممکن و طلب المخرج موجود. ان معرفه عین الشاهد قبل صفته و معرفه صفه الغائب قبل عینه. عبارتها پیچیده است. حضرت میفرماید ما وقتی میخواهیم چیزی را که حاضر است، حضورا بشناسیم، آنرا به واسطهی اوصافش نمیشناسیم. مثلا کسی نمیگوید: بچهام را از این میشناسم که وزن یا قدش فلان مقدار است و رنگش این طور است. در اینجا اول ذات را میشناسم، بعد میروم سراغ صفات. معرفه عین الشاهد قبل صفته؛ اگر چیزی حاضر است، شاهد است، یعنی حضور دارد و غایب نیست و بخواهم آن را بشناسم نمیگویم چه صفاتی دارد. اما اگر چیز غایبی را بخواهید بشناسید، ناچار اول باید صفاتش را بشناسید. دوستان واقعی ما کسانی هستند که خدا را به صورت شاهد میشناسند؛ یعنی معرفتشان شاهدانه است نه غایبانه؛ وقتی با خدا سخن میگویند گویا او را میبینند. یک نوع شناختی است که خدا را حاضر میبینند و احتیاج ندارند که او را با صفات بشناسند. اما دیگران که معرفتشان به این حد نرسیده، با صفات میشناسند، و این درکی است غایبانه. از اینجا میفهمیم، نوعی معرفت وجود دارد، که با معرفتهایی که با مفاهیم کلی و ذهنی پیدا میشود متفاوت است. این معرفت طوری است که خدای متعال نوری به انسان میدهد که گویا خدا را حضورا میبیند و مییابد؛ حالی برای انسان پیدا میشود که قابل وصف نیست. سپس انسان متوجه میشود که گویا خدا پهلویش حاضر بود. از ما میخواهند که اول توحید را کامل کنیم و برسیم به اینکه خدا را این گونه بشناسیم. البته اگر کسی نتواند معذوراست. اما اینها نشانهای است برای انسان، که خداوند راهی را نشان داده که اگر انسان بخواهد و همت داشته باشد، میتواند جزء کسانی شود که محبین اهلبیت «فی السر والعلانیه» هستند. اجمالا خیال نکنیم فقط باید الفاظی تعبدی بگوییم، ولو معنایش را نفهمیم، یا معنای یک صفتی را بفهمیم اما مصداقش را نیابیم. در جلسهی قبل اشاره کردم به عالم ذر که در آن معرفتی است که به شخص خدا پیدا شده است، نه به مفهوم آن. تعبیر روایت این است که خدا خودش را به بندگانش نشان داد؛ اراهم نفسه و لو لا ذلک؛ که اگر آن نبود، آنها حجت داشتند و میگفتند ما که نمیدانستیم؛ پس نشناختیم. در ذیل این روایت هم میگوید که آن دوستان ما که خدا را میشناسند مثل برادران یوسف هستند که خودش را با خودش شناختند، انک لانت یوسف قال انا یوسف. حضرت میفرماید: تو همه چیز را با خدا میشناسی و خدا را با خودش میشناسی، یعنی انسان میتواند طوری شود که خدا را با خودش بشناسد و خدا خودش به او بگوید: من خدا هستم (البته نه با این زبان.) در دعای ابوحمزه هم میخوانیم: بک عرفتک و انت دللتنی علیک... و لو لا انت لم ادر ما انت، اصلا معرفت حقیقی همین است. معرفتهای دیگر، معرفت صفات است، آن هم مفاهیم صفات. آنچه با براهین عقلی در فلسفه و کلام و ... اثبات میشود، نهایتا یک سلسله مفاهیم است. چیزی که از ما میخواهند آن است که دل، با خود خدا ارتباط داشته باشد نه با مفاهیم؛ و این کار شدنی است. حضرت میفرماید: اگر تو از دوستان واقعی ما هستی باید این علامتها را داشته باشی و اگر اینها را نداری ادعا نکن که من از محبین شما فی السر و العلانیه هستم. کسانی که چنین محبتی به ما داشته باشند، مایهی برکت عالم هستند. دیگران به واسطهی آنها آمرزیده میشوند و دعا به وسیلهی آنها مستجاب میشود. پس از ما خواستهاند که به این پایه از معرفت که داریم اکتفا نکنیم. و برای بالا رفتن، راهی جز اطاعت از خدا و پیامبر و اهل بیت(ع) نداریم. اینها با فشار آوردن به ذهن پیدا نمیشود! انسان باید با خدا آشتی کند، از خدا بخواهد که خدا، خودش این نور را عنایت فرماید، و گرنه تا ما با خدا قهریم و با دیگران آشتی، این نوع معرفت پیدا نمیشود، بنده باید تسلیم واقعی باشد، هر چه او میخواهد. آن وقت خدا این نور را در دل انسان قرار میدهد. ان شاءا... .
منبع
آیتا... مصباح یزدی:
دفاع از ارزش های اسلامی مهم ترین وظیفه نیروهای نظامی است
اشاره: آنچه میخوانید، گزیدهای از سخنان آیتا... مصباح یزدی است که مورخ 13/10/86 در دیدار با روحانیون قرارگاه خاتمالانبیا بیان شده است.
یکی از برکات انقلاب، شکلگیری سپاه پاسداران است که نظیرش را در عالم سراغ نداریم. تصور مردم دنیا از سپاه، یک نیروی نظامی است که برای برقراری نوعی تعادل در نیروهای مسلح به وجود آمده؛ در صورتی که حقیقت امر، ایجاد نهادی براساس ارزشهای اسلامی است که میتواند برکاتی چشمگیر برای جامعه داشته باشد. اجمالاً طبق تصور دنیای مادی، دفاع از کشور به عهده یک نیروی نظامی به نام ارتش است. و اینها در طول سال یک کار تشریفاتی دارند و فقط برای دوران جنگ کاربرد دارند! با چنین نگرشی توقع ندارند که ارتش در مسائل فرهنگی، اقتصادی، آبادانی و... دخالت کند. در حالی که براساس ارزشهای اسلامی، انسان باید همواره تمام توانش را در راه بندگی و تقویت دین خدا به کار گیرد.
البته نمیتوان همه چیز از جمله ارتش را یکدفعه عوض کرد؛ به همین سبب عدهای بهطور خودجوش درصدد برآمدند نیرویی نظامی-دفاعی بر اساس ارزشهای اسلامی شکل دهند که تنها عهدهدار دفاع از مرزها نباشد بلکه در همه عرصهها کارآیی داشته باشد. این یک پدیده جدید در دنیا است که خدای متعال ایدهِ آنرا به حضرت امام رضوانا... علیه و یاران او الهام کرد و براساس ارزشهای اسلامی بهوجود آمد؛ در دفاع مقدس نقش اساسی خودش را به بهترین وجه ایفا کرد؛ بعد از پایان یافتن جنگ هم با همان انگیزه بالا، در حال دفاع از ارزشها و خدمت به انقلاب در همه عرصهها است. البته از ارتشهای دنیا هم گاهی برای مسائلی ضروری مانند زلزله و سیل و... استفاده میشود، اما اینکه نیروهای متخصصی داشته باشیم که در بعد نظامی بهترین کارآیی را داشته باشند، در بعد علمی بهترین اختراعات را داشته باشند، در بعد فرهنگی بهترین خدمت را برای کشور انجام دهند و در یک کلمه حافظ ارزشهای انقلاب باشند، کاری بسیار عظیم و توفیقی است که خدای متعال به شما مرحمت کرده و باید شکرگزار باشید.
اما به راستی تشکیل نهاد سپاه پاسداران، براساس کدام یک از مبانی فکری و اندیشه های بنیادین اسلام به وجود آمد و رشد کرد؟ برچه اساس میگوییم باید یک نیروی نظامی داشته باشیم که هم در صحنه نظامی کارآیی داشته باشد و هم در عرصههای دیگر؟
همانطور که میدانید؟ بینش انسانها درباره هستی و زندگی دستکم به سه بخش کلی تقسیم میشود. یک دسته معتقدند که زندگی منحصر به همین دنیا است و چیز دیگری در کار نیست، اگر فکر دیگری پیدا شود، به ضرر آدمی است و او را از ارزشهای خودش باز میدارد؛ چون ارزش غیر از اینها نیست! اگر به خدا و آخرت و چیزهایی از این قبیل فکر کند، از کارش باز میماند و پیشرفت اقتصادی نمیکند. گاهی در کشورهای اسلامی هم همین حرفها را مطرح میکنند! من یادم است سالها پیش مفتی تونس گفته بود امسال کارگرها روزه نگیرند تا به اقتصاد کشور لطمه نخورد! این تفکر، تازگی هم ندارد؛ قرآن از قول کفار نقل میفرماید که میگویند: «ان هی الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیی» غیر از این زندگی، خبری نیست! ولی بینش اسلامی به ما میآموزد که: «و ما الحیوه` الدنیا الا لهو و لعب و انّ الدار الاخره لهی الحیوان» یعنی زندگی دنیا سرگرمی و بازیچه است که باید در جهت صحیح عقلایی به کار گیریم.
یک بینش میانه هم هست، میگویند: زندگی اصلی همین زندگی مادی است؛ ولی آدمی میخواهد دربارهِ ماورای این زندگی هم بیندیشد که آنرا نباید نادیده گرفت. او شبانهروز 23 ساعتش را صرف زندگی میکند، یک ساعت آن را هم برای نماز و عبادت بگذارد!
وظیفه ما فهم صحیح اسلام و عرضه کردن آن است. این کار بعد از انقلاب در جامعه ما صورت گرفته است. بر این اساس هم زندگی دنیا اهمیت دارد اما نه برای خودش، بلکه برای خدا. این فکر را گسترشدادن و در عمل پیادهکردن، از اهداف اسلام و انقلاب اسلامی است. امروز ملت ما در علم، اقتصاد، روابط بینالملل و مسائلی دیگر، گامهای بلندی برداشته است. همه اینها هست ولی مسلمان دنیاپرست نمی شوند. توده مردم مسلمان میکوشند که زندگی علی(ع) و امامان معصوم(ع) و در زمان ما مرحوم امام و مقام معظم رهبری حفظها... تعالی را الگو قرار دهند. این جهانبینی اقتضا میکند که آدمی هرچه را در توان دارد در راه خدا صرف کند و اقتضا نمیکند که من بخشی از زندگیام را در راه خدا قرار دهم و بخشی از آنرا برای خودم؛ چرا که خودم هم برای خدا هستم.
در دوران معاصر، طولانیترین جنگی که در کشور ما اتفاق افتاد، هشت سال طول کشید. آیا نظامیان ما باید منتظر باشند تا جنگ دیگری پیش بیاید تا به ایفای نقش بپردازند؟! باید هرچه را در توان داریم، در راه خدا صرف کنیم، حتی توانهای بالقوه؛ نه اینکه بکوشیم بیشتر راحت باشیم. اگر توفیقی پیدا کردیم و خدمتی انجام دادیم، باید اینرا نعمتی از خدا بدانیم و شکرگزار باشیم. براساس بینش اسلامی، کسی که میتواند در طول سال دهها کار ارزنده انجام دهد، نمیآید خودش را محصور کند برای یک آمادگی احتمالی؛ باید ببیند همین الان چه کاری در راستای اطاعت خدا، خدمت به خلق او و پیشرفت اسلام میتواند انجام دهد.
براساس روایات معصومین(ع)، یک ساعت پای مذاکره علم نشستن به اندازه دوازده هزار ختم قرآن ثواب دارد؛ یعنی عمر آدمی اینقدر ارزش دارد! با این وصف حیف نیست که آنرا برای مسائل بیارزش صرف کنیم؟! فکر انقلابی اسلامی این است که چگونه بیشتر از عمرم در راه خدا و خدمت به خلق او استفاده کنم. این فکر اقتضا میکند که نیروی نظامیاش هم فقط به کار نظامی اکتفا نکند؛ بلکه اگر مهارت مهندسی دارد از آن استفاده کند، اگر در تجارت و بازرگانی تخصصی دارد برای اقتصاد مملکت خدمت کند، و... . پس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یعنی نیرویی که تمام توانش را برای خدا و پیشرفت اسلام صرف میکند، آنهم نه فقط در زمینه نظامی؛ بلکه در هر زمینه ممکن! به حسب این بینش،باید بیاندیشیم چه خدمتی برای جامعه انجام دهیم که نفع بیشتری برایشان داشته باشد؟ سطح زندگی فقرا را بالاتر بیاوریم، وسایل ازدواج جوانها را فراهم کنیم و...؟! همه اینها بسیار خوب است اما نفع اینها تا چه وقتی ادامه دارد؟ اگر شما آنقدر درآمد داشته باشید که تمام خانوادههای فقیر را تأمین کنید، این نفع تا چه وقتی ادامه دارد؟ تا هنگامی که آنها زنده هستند. آیا برای بعد از مرگشان هم فایدهای دارد؟! اما اگر برای دینشان خدمت کردید و ایمانشان را بالا بردید، برای ابدیتشان خدمت کردهاید. اگر اخلاقشان اصلاح و ایمانشان تقویت شد، چه نفعی عایدشان میشود، و تا چه وقت ادامه دارد، تا بینهایت! پس خدمتی ارزندهتر است که برای پیشرفت دین مردم مؤثر باشد، ایمانشان را تقویت و اخلاقشان را اصلاح کند، تقوا را در جامعه رواج دهد، احساس مسؤولیت را در افراد تقویت کند و در یک کلمه، دین مردم تقویت شود. هیچ خدمتی از این بالاتر نمیشود، برای اینکه نتیجهاش نامحدود است. شما باید قدر خودتان را بدانید که خدا توفیقی به شما داده که برای دین مردم خدمت کنید. اگر یکی از وظایف سپاه پاسداران، پاسداری از ارزشهای انقلاب است، یعنی باید تلاش کند ارزشهای اسلامی رواج پیدا کند. باید قدر اسلام و انقلاب را بدانیم و از خدا توفیق بخواهیم که بتوانیم وظایفمان را انجام دهیم. اول دین خودمان را حفظ کنیم و بعد دست دیگران را هم بگیریم. منبع


